خيلي چيزايي رو هم كه مي بينم خندم مي اندازه...
خنديدن كار جالبيه...
اينم نوشتم كه بخنديم...
نقد.
در اینجا قصد من ،نوعی پاسخ گویی به نقدهای وارد شده بر من نیست،چراکه ما با وارد شدن در قلمروی نقد دیگری از اساس کاری جز این همان کردن دیگری در قلمروی هستیک خود، در بالاترین حد ممکن این همانی ابژه و سوژه نخواهیم کرد.اما درعین حال از طرفی دیگر ما باید با نقد دیگری،دیگری را از قلمرو اینهمانی به قلمروی غیر اینهمان پرتاپ کنیم.تنها درچنین شرایطی است که می توان از نقد و موضوع نقد(( The critique of objective دم زد،درجایی که پاسخهایمان از دریچه برهم زنی وضع موجود،هستی خود نقد را نیز به تار مویی بند خواهند کرد؛زیرا نقد ها را همواره از اساس باید نقد کرد(به چالش کشید)،و اساسن از همین جاست خصیصه بلقوه نقد:درجایی که خود نقد پیوسته در معرض نقد شدن قرار می گیرد.از همین روست که نقد مواجه ای تروماتیک با خویشتن خویش راهمواره در بطن هستی بلقوه(The Being of potential) خود در بردارد.نقد از امور جزئی به گونه ای ماتریالیستی است که مایه می گیرد،چراکه او از هرگونه به رسمیت شناخته شدن به عنوان امری کلی(universal)،سرباز خواهد زد؛به عبارتی دیگر نقد با سرک کشیدن در امور جزئی ، وحدت امر کلی را به عنوان امری سراپا دروغین در هم خواهد شکست.در آنجا و تنها در امر جزئی است که نقد همواره بر سر هستی خویش به جنگ می پردازد.نقد رویه ای آشتی ناپذیر خویش را همواره در بطن خویش برای مواجه با خود در بردارد،این از آنروست که نقد همواره با برخورد با خویشتن به عنوان ابژه نقد خویش،خود را ویران می کند.دراینجا نمیخواهم زیاد روی موضوع نقد بحث کنم چراکه می خواهم با نقد دیگری،نقدش را(آگر بتوان آن را نقد دانست و یا بعنوان نقد قلمداد کرد) به خویش ارجاع دهم؛زیرا من از برسمیت شناختن امر غیراینهمان در خود بعنوان امری اینهمان سرباز خواهم زد.بیاید از ابتدای نقدش بر مقاله ویرانه و شهر،بیاغازیم:
نقاد می گوید:رویکرد من به این مقاله،نه نقد محتوای جزئی آن،بلکه نقد فرم و محتوای کلی آن است............یا اینکه تقلیل دادن همه چیز در شعر مایاکوفسکی به مفهوم گنگ ویرانه کاری از اساس نامربوط است.
نقد من به این مقاله به فرم،و ژست ریاکارانه و محافظه کارانه اش وارد می شود........با لفاظی های گیج کننده و تغییر موضع دائمی(شکلی مبتذل از تقلید نوشته ها نیچه) از بیان صریح موضع خود و دفاع از آن طفره می رود.
این نقد از همان آغاز ما را با پارادوکسی (نه به عنوان امری کش و قوس دار و یا به عبارتی به عنوان امری که هستی اش را از برآشفتن وضع موجود کسب می کند) روبرو می سازد که قصد دارد امرکلی را به عنوانی امری ناب (The pure) در بطن خویش بسادگی جا بزند؛جایی که در آن نقاد از نقد محتواهای جزئی وامانده و محتوای کلی را به عنوان فرم حقیقی خویش معرفی میکند.حتی با اشاره به اینکه (تقلیل دادن همه چیز به مفهوم گنگ ویرانه کاری از اساس نامربوط است و به عقیده من نقد جزئی بدان وارد هست )،زیرا هربار از مواجه با امرجزئی سرباز می زند.آنجا که ژست می آید،مقوله ی امر کلی ویران می شود و همراه با آن نقدی که داعیه کلی بودن خویش را با عبارات ژارگون وار نشان می دهد،رخت برخواهد بست؛چرا که ژست_فرم همواره حاوی حقیقتی جزئی است،حاوی حقیقتی که از شناخته شدن به عنوان امری کلی سرباز خواهد زد؛زیرا دقیقا فرم و ژست ها درهمین جزئیات و عدم پایداری شان است که معنا می یابند.لوکاچ در مقاله جان و صورت (soul and form) از فرمها یا صورت هایی سخن راند که پیوسته با عوض شدن و نابود شدن،در اشکال تازه تری پیکربندی می شوند و یا اساسن در قالب هایی تازه تر و بدیع تر شکل می گیرند.به تعبیر لوکاچ فرم همواره حاوی حقیقتی جزئی است،حقیقتی که پیوسته از امری کلی فاصله می گیرد،چرا که صورت یا فرم همواره به عنوان امری بلقوه، پیوسته امکانات بی نهایت را در خویش نهادینه می کند و جای می دهد:جایی که در آن فرمها با جنگیدن و جردادن یکدیگر پیکربندی می گردند.بهمین دلیل نقاد با فرافکنی امور محافظه کارانه،رایاکارانه،بیشرفانه،خویش را از هرگونه نقدی تهی می کند و با آمار و ارقامهایی که(هرچند درجمله ای بعد با ریسک به آن می نگرد)،بی گمان ابتذالشان را در درهمان بنای کار در دل محتوای نقدش نهادینه کرده اند؛خود مفهوم محتوا را تیره و تار می کنند.آمار و ارقام جای حقیقت پنهان شده در بطن امور جزئی را می گیرند و خود نقد نیز در مواجه با آن،از هرگونه نقدی وا می ماند.این نقدکردن ها به شیوه ای کلی در نهایت(هرچند که خود را واضح و شفاف بینگارند) همه چیز را تیره و تار میکند.
یا درجایی دیگر می گوید:
«فارغ از اینکه جملات بالا دقیقا چه تحلیل .................می توان ادعا کنم مقاله...........چیزی را بیش از یک پاراگراف بیان نمی کند»
فروکاستن همه چیز به یک پاراگراف دقیقا همان چیزی است که نقد از آن سر باز می زند،چراکه نقد همواره از کاستن و فروکاهی و یا به شکلی دیگر طرد امور نا آشنا و غریب تحت لوای مقوله امر کلی و اینهمانی سوژه و ابژه در نهایی ترین شکل آن سرباز می زند و دقیقا از همین جاست که نقد شرم آگین از مقوله های امر کلی پیوسته در امور جزئی سیر خواهد کرد.نقدی(اگر بتوان چنین چیزی گفت) که از مقوله های امر کلی برخیزد و امور جزئی را به فراموشی بسپارد درنهایت با ابتذال خویش،خویش را با دعاوی های جاودانه خواهد فریفت،زیرا این همان چیزی است که آدورنو از آن به عنوان شیوه های فاشیستی سرمایه داری یاد می کند،که درنهایت با تقلیل همه چیز به ابژه ی آشنا،کاری جز این نمی کند که ضعفهایش را در لفافه ی اینهمانی مستور بدارد.
نقدی بر یادداشت ویرانه و شهر:
نوشته شده توسط یونس سادات فخر:
رویکرد من به این مقاله،نه نقد محتوای جزئی آن(که ظاهرا از آن تهی است،و البته این موضوع ایرادی بر مقاله وارد نمی کند)بلکه نقد فرم و محتوای کلی آن است.به این معنا که قصد ندارم بگویم تفسیر نویسنده از فلان شعر مایاکوفسکی نادرست است،یا اینکه تقلیل دادن همه چیز در شعر مایاکوفسکی به مفهوم گنگ«ویرانه»،کاری از اساس نامربوط است،که البته به عقیده من هست،مثال روشنی هم که بخاطر دارم،آخرین شعری است که درهمان مجموعه ی ابر شلوار پوش چاپ شده.شعری خطاب به پوشکین که در آم مایاکوفسکی اتفاقا با ژستی شادخوارانه همه شاعران زمان خود را مسخره میکند و خودش را تنها میرلث دار حقیقی پوشکین می داند.گمان نکنم نویسنده مقاله ی ویرانه و شهر بخواهد ادعا کند که پوشکین با آن غزلهای پرشور عاشقانه و اشعار حماسی مشهورش از ویرانه سخن گفته باشد.
نقدمن به این مقاله به فرم،و ژست ریاکارانه و محافظه کارانه اش وارد می شود.مقاله «ویرانه و شهر»نمونه ی کاملی از نوشته هایی است که بالفاظی های گیج کننده و تغییر موضع دائمی(شکلی مبتذل از تقلید نوشته های نیچه) از بیان صریح موضع خود و دفاع از آن طفره می روند.این نوشته ها در مقابل هرگزاره ای که بیان می کنند،(تازه اگر بتوان در میان جمله پردازی های ادیبانه آنها گزاره ای یافت)به شکلی نقیضی آن را هم تایید می کنند،تا درمقابل نقدهای احتمالی بتوانند از خود دفاع کنند.این نوشته ها پیش از نوشته شدن و درتمام لحظات نوشته شدن،مدام به این فکر می کنند که اگر کسی با این جمله مخالفت کرد چه؟اگر این ادعا اشتباه بود چه؟و آن گاه درمقابل هر ادعا،راهی برای تصدیق ادعای مخالف خود باز می گزارند تا خطری تهدیدشان نکند.چیزی شبیه ادبیات سیاستمداران.این را همه می دانند که یک سیاستمدار باتجربه کسی است که درمصاحبه هایش طوری جواب می دهد که سوال کننده را قانع کند،و درعین حال راه را برای پس گرفتن یا انکار حرفهایش بازبگذارد.
جمله آغازین مقاله می گوید که این نوشته ها چیزی جز ویرانه نیستند.به عنوان جمله ادیبانه قابل ستایش است،اما کارکرد ریاکارانه ی این حرف در آن است که اگر کسی به این مقاله ایراد بگیرد که بالاخره«ویرانه و شهر» می خواست چه بگوید؟یا اینکه باهمین شیوه استدلال می توان ادعا کرد شعر مایاکوفسکی،مثلا،سراسر هندوانه است،با این حساب «ویرانه و شهر»چه ارجعیتی بر دیگر تفسیرهای ممکن دارد؟پاسخ مقاله از پیش روشن است:این مقاله خود یک ویرانه است.یعنی به جا مانده از تخریب چیزی دیگری نیست و مثل یک ویرانه قرار نیست لزوما معنا دار،دارای ساختمان یا کارکرد باشد.
مقدمه این نوشتار(اگر بتوان آن را مقدمه نامید) چند بخش مجزا و شماره گزاری شده است.در این نوشته چندین و چند بار با عبارتهای مختلف گفته می شود:«سوژه های شهر_ویرانه سوژه هایی هستند ویران شده»،«سوژه های شهر ویران شده هیچ هدفی (برای زندگی)ندارند،«سوژه های ویرانه،سوژه ای است که به سمت نیستی سوق داده می شود»،«اگر سوژه هایی وجود دارند،جز سوژه های ویران،جز سوژه ها یی پادرهوا چیز دیگری نیستند(بند شماره 1)،«اگر سوژه هایی وجود دارند،جز سوژه هایی ویران،جز سوژه هایی پادرهوا چیز دیگری نیستند»(بند شماره 2)،«سوژه بدنیا آمده،در همان آغاز ویران می شود»و.........لابد اگر این متن کمی طولانی تر می شد کار به اینجا می رسید که«به جان خودم!سوژه های شهر_ویرانه سوژه هایی پادرهوا هستند و شهر_ویرانه فاقد سوژه است»همان گویی ملال آور و تمام نشدنی این نوشته(و نوشته هایی شبیه آن)ناشی از محافظه کاری شان در بیان تحلیل،نظر یا تفسیری صریح و البته نفد است.این نوشته ها ترجیح می دهند یک عبارت رامدام تکرا کنند تا مبادا مجبور شوند «واقعا چیزی بگویند» که بابت اش مورد پرسش قرار گیرند.مطمئنا تکرا مداوم یک یا چند جمله ی مبهم آنهم با نثری «فاخر» و «ادیبانه» هم به اندازه کافی پز روشنفکری و ژرف نگری نویسنده را تایید می کند و هم متن را از هر مواجهه ی تروماتیک(فاجعه بار /واقعی) با نقد مصون نگه می دارد.
یک شمارش ساده با نرم افزار ورد نشان می دهد که دراین مقاله کلمات «ویرانه» و «ویران» مجموعا 57 بار تکرار شده اند.همین طور کلمه «شکست» 49 بار.هرچند توسل به آمار درچنین موضعی چندان خوش آیند نیست،اما می توان با یادآوری این اعداد نشان داد که منظورم از تکرار بی وقفه و همان گویی چیست.این که تمام ایده های این مقاله را می توان در یک پاراگراف خلاصه کرد:
شهر_ویرانه شهری است فاقد سوژه.به این معنا که سوژه هایش ویران اند و البته به ویران شدن خود آگاه نیستند.سوژه های شهر_ویرانه در احضار گدشته،مدام آن را به ویرانه بدل میکنند،اما در عین حال یگانه راه نجات شهر_ویرانه بازسازی گذشته تیره و تار است همچون آینه ای شفاف(!).اودسا تلنبار شکستهای تاریخی است و ماباکوفسکی این شهر را در شعر خود می زید،از آن فاصله می گیرد و با این کار انتقام عشق مالیخولیایی خود را از اودسا می گیرد.مایاکوفسکی تلنبار شکست در اودسا را پیش از تحقق عینی آن تجربه می کند.
فارغ از این که جملات بالا چه تحلیل و تفسیری را بیان می کنند یا به چه شیوه ای از موضع خود دفاع می کنند،می توانم ادعا کنم مقاله ی «ویرانه و شهر» چیزی بیش از یک پاراگراف را بیان نمی کند.باقی متن یا توضیح این ایده ها ست،یا تکرار آن ها و یا جملات ادبی ترسناکی مثل«که بسان بودلر درجنون جاودانه شکست یا جاودانگی جنون شکست غرقه می شود» که به شخصه من را به یاد انشاهای دبیرستانی با موضوع «پاییز را توصیف کنید» می اندازد.
همان طور که گفتم قصد نداشتم و ندارم که معنای جزئی این مقاله را نقد کنم.یعنی بگویم تحلیل هایش نادرست است،یا دلایلی که برای ادعاهایش ذکر کرده ناکافی یا نامربوط است.اما در پایان این نوشته،بدم نمی آید برای نشان دادن فقدان هرگونه استدلال در «مقاله ویرانه و شهر»، واین که این مقاله ابهت و گنگی اش را بیشتر مدیون نثر فاخر و جملات گنگ است،تا چیزی که بیان می کند،یک شوخی ساده با آن بکنم.به کمک گزینه(Replace) در نرم افزار ورد(word) تمام کلمات «ویران»،«ویرانه» و «شکست» را در بند اول این نوشته با کلمه «هندوانه» جایگزین کردم.نتیجه این می شود:
1-هندوانه در شهر است:سوژه های شهر_ هندوانه سوژه هایی هستندهندوانه شده،سوژه هایی که امیدی ندارند به چیزی جز خود هندوانه؛زیرا این شهر،هندوانه ای است تلنبار یافته از شکست!هندوانه در این تعبیر همان تلنبار یافتگی تروماهای فرویدی است،تروماهایی که فاجعه پشت فاجعه را برایمان طنین انداز می کنند،به تعبیر بنیامین،هندوانه چیزی نیست جز همین دست نیافتن ها به امیال و آرزوها(desire) و تلنبار کردن شکست در زندگیت زندگی شهری!شهر هندوانه یعنی تلنبار شدن هندوانه بر هندوانه.
هندوانه در شهر است،هندوانه جایی است که در آن سوژه شهری های هندوانه شده،هیچ هدفی{برای زندگی}ندارند؛به تعبیری دیگر سوژه هندوانه،سوژه ای است که به سمت نیستی سوق داده می شود:برنامه ها،اهداف،کنش ها،اعمال،عشق ها،و بطور کلی خود زندگی هندوانه می شود و خود هندوانه بدل به یگانه هستی و یگانه ژست ما می شود؛زیراهندوانه،چیزی جز هندوانه نیست.
هندوانه درشهر است،شهر اگرچه هندوانه شده است،اما هیچ سوژه ای در نخواهد یافت که هندوانه شده است؛به تعبیری دیگر شهر هندوانه،شهری است (در عین حال که سوژه های هندوانه شده دارد) بی سوژه،زیرا اگر سوژه هایی وجود دارند،جز سوژه هایی هندوانه،جز سوژه هایی پا درهوا چیز دیگری نیستند.گذشته اگرچه بازنمایی می شود،اما خود گذشته هندوانه می شود،زیرا امور بلفعلمان،هرلحظه در حال بازساختن هندوانه است.
توضیح:نقد ویرانه و شهر همراه با خود مقاله ویرانه و شهر در هفته نامه آرگانیسم دانشکده هنرهای زیبا امروز به چاپ نخستین شماره خود رسید.
در ستایش از امید
((در ستایش از امید))
یک
بلقوگی:
آگامبن در مقاله درباب بلقوگی(on potentiality)،از بقوگی ای بفعلیت درنیامده سخن راند:
بلقوگی بسادگی،بلقوگی به انجام این یا آن چیز نیست،بلکه بلقوه است به انجام ندادن(not-do)،بلقوه نیست به گذر کردن در بطن فعلیت.(on potentiality)
در اینجا بلقوگی،همان بفعلیت درنیامدگی است.سخن آگامبن بیش از هرچیز سخن از
Possiblity یا امکان است:بلقوگی همان امکان های چندگانه ای است که هرگونه فعلیتی آنرا محدود می کند.تنها و تنها در بطن چنین مفهومی از بلقوگی است که می توان معنای آنرا درک کرد.به تعبیر آگامبن،بلقوگی در بطن فعلیت ناپدید نمی شود،بلکه همواره در آن باقی می ماند،یا به عبارتی دیگر خودش را در آن نگه می دارد.آگامبن در خوانشی ارسطویی بلقوگی را چنین تعریف کرد:
همگی بلقوگی ها(potentiality)،عدم بلقوگی(im potentiality) هستند.(on potentiality)
بلقوگی تنها در بطن ارتباط با عدم بلقوگی هاست که معنا می یابد؛به عبارتی دیگر عدم بلقوگی بهمان اندازه بلقوه است،که خود بلقوگی،بلقوه است.آگامبن با خوانشی رادیکال از ارسطو،بلقوگی را در ارتباط با privation یا فقدان بلقوگی قرار داد.به عبارتی دیگر،بلقوگی دقیقا در بطن همین عدم بلقوگی هاست که هم بلقوه می ماند و هم بلقوه نمی ماند.هستی بلقوگی تنها در بطن عدم بلقوگی هاست که معنا می یابد و بلعکس،هستی ناهستمند عدم بلقوگی ها در بطن بلقوگی هاست که معنا می یابد.بلقوگی همان مکانی است که در بطن نابلقوگی ها،برای رها سازی خویش در یک لحظه یا دریک سویه(moment)،دست بعمل می زند.بلقوگی منطق خویش را همچون عدم بلقوگی ها(بهمان اندازه) وامی نهد و خویش را دریک آن سرریز می کند؛در سویه هایی که در مواجه با امکانات پیوسته از امکانات سخن درخواهند داد.
من در ادامه برای بازخوانی امید در فلسفه بودلر و نیچه سعی خواهم کرد که خوانشی آگامبنی از این دو بدست دهم.
دو
امید:
امید کور سوی است به گسست،به گسستن از ویرانه ها.در دل ناامیدی ها سرک کشان شعار بودلری را سر می داد که به نوعی خواستار گسستن از گسست خویش بود،یعنی گسستن از ناامیدی ها،گسستن از ویرانه ها،گسستن از امواج عظیم تروماهایی که پشت سرهم تلنبار می یافتند و بطور کلی گسستن از امور دهشتناکی که چیزی جز ویرانه را برجای نمی گذاردند.بهمین دلیل امید،دقیقا در ناامیدانه ترین دقایق هستی مان است که شکل می گیرد.در آنجا و تنها در آنجاست که گسست معنای خویش را باز می یابد.همان طور که زمانی بودلر امید را دقیقا در ناامیدانه ترین لحظات،به مانند ژستی تکین و منحصر بفرد ترسیم کرد؛تصاویری از زنانی که لاشه شان در زیر نور آفتاب پلاسیده و پاره پاره می شدند،لاشه هایی کرم آگین،روسپیان تهوع آور،و طرد همگی انسان هایی که خودشیفتگی شان را آتقدر کش داده بودند،که هیچگاه نتوانستند ژستی برای خویش برسازند و دقیقا بدان خاطر که تاریخ مصرف ژست شان گذشته شده بود.
بودلر دست بر روی چیزی گذاشت که تا آن زمان به کلی از شناخته شدن بازمانده شده بود،در آنجایی که پیوسته سخن از وجود امری بدیع در دل نا امیدیها سر می داد.و درست قبل از نیچه امید را در دل ویرانه ها،امید را بعنوان امری پسماند و زائد در تهوع آورانه ترین و نکبت بارترین شرایط ممکن باز جست.امیدی که درست و دقیق بدان خاطر بعنوان ژستی از برای هستی بودلری شکل گرفت که همه چیز را از دست داده بود،همچون خود امید؛به عبارتی دیگر،امید ژستیک بودلر،امیدی بود به نا امیدی ها،یا از طرفی دیگر،امید داشتن به نا امیدی ها بود،امید به ناامیدی ها_ویرانه هایی بود که هرلحظه در حال آمدن بودند یا بهمان گونه که بنیامین از فاجعه ای حرف میزد که در لحظه اکنون در حال رخ دادن است،چرا که هیچ چیز مطابق انتظاراتمان رخ نمی دهد،در زمانه ای که امر فاجعه بار هر لحظه ما را در خود تداعی می کند.فاجعه به تعبیر بنیامین در همین جا و اکنون است.بودلر با واکاوی امید در دل ناامیدی ها در تجربه شعری اش یعنی تجربه سرودن گلهای شر،هیچگاه و درهیچ وقتی متمایل به این نبود که بعنوان شاعر_فیلسوفی انقلابی باز شناخته شود،همان گونه که انتظار خوانده شدن را با خویش به گور برد:بودلر یگانه شاعر_فیلسوفی انقلابی است که امید را در دل ناامیدی ها،در نکبت بارترین و ناامیدانه ترین شرایط ممکن بازجست.امید بودلری،بی سروصدا چهره ی آهنین ناامیدی را کور خواهد کرد،در آنجایی که امید در سویه ای یا در دقیقه ای،دریک آن،برساخته خواهد شد.
امید داشتن به ناامیدی ها همانا اوج به مبارزه خوانی و به مبارزه طلبیدن ناامیدی هاست.منطق امید،در دل ناامیدی ها هم شکل می یابد وهم پیکربندی می شود،امید بودلری به ما آموخته است که چرا باید هم امید داشت وهم امید نداشت،هم برساخت و هم ویران کرد،چرا که ما باید به تصویری از امیدی دست رسی پیدا کنیم که هم خود است و هم خود نیست؛و دقیقا بهمین دلیل، ودرنتیجه تنها بدین دلیل است که منطق امید،منطق بی منطقی هاست.به عبارتی دیگر،امید را می توان درنهایت ناامیدی ها،نهایت ویران شدگی ها،نهایت طردشدگی ها و درنتیجه نهایت تروما زدگی هایی جست که زمانی بودلر و نیچه و بعدها بنیامین هرکدام به شیوه های مختلفی آنرا برای ما بازنمایی کردند.اگربودلر از نوعی از امید حرف می زند،که دربطن نامیدانه ترین شرایط و لحظات ممکن شکل می گیرد،درعوض نیچه از شور زندگی دیونیزوسی گونه ای حرف می زد که درنهایت با داشتن و دربرگرفتن اوج شورمندی در زندگی،شور زندگی به عدم شور زندگی بدل می شود؛درجایی که بودلر هر بار با تجربه گلهای شرش نیرومندانه تر از همیشه در بطن زندگی خویشتن خویشش می میرد،یا به عبارتی دیگر مرگ را هستی خویش می خواند،نیچه نیز به گونه ای متمایز،دم از زندگی دیونیزوسی گونه ای می زند که زندگی و اوج زندگی و همچنین نهایت بلقوگی زندگیمند خویش را به عدم زندگی،و یا به عبارتی دیگر به مرگ بدل می کند،درست بهمان سان که بودلر مرگی درخویش و برای خویش را تداعی می کرد.
نهایت مرگ و نهایت زندگی بودلری و نیچه ای هردو یک چیزند،وسخن هردو بر سر possibility یا امکان امر ناممکن است،درجایی که امید بیرحمانه دردل ناامیدی ها رخنه می کند و فاتحانه در دقیقه ای،شعار پیروزی و سرمستی فتح خویش را سر می دهد.اوج زندگی در نهایت به اوج مرگ بدل می شود،نیچه و بودلر به ما نشان دادند که چگونه می توان امید داشت،چگونه می توان در ناامیدانه ترین لحظات ممکن زیست و زندگی خویش را همچون مرگ،هم زیست و هم نزیست.
اگر بودلر در تجربه اشعارش به نخواندن خویش فرا می خواند،یا به عبارتی دیگر به امید داشتن به ناامیدی ها،اصرار می ورزید،و درنتیجه همگی امور بلفعل و مردمان امروزی را طرد می کرد و خود را هم با آنان مطرود می خواند،درعوض نیچه به آینده فرا می خواند،به آینده ای که منطق کور سوی امید همانند درخشش ستارگان در بطن شب،دربطن تاریکی ها چشمک می زند.
سخن بودلر و نیچه،درست سخنی است بر سر possibility یا امکانات امید در دل شرایط و امور ناامیدی ها.
نیچه و بودلر بیکسان،یگانه کسانی بوده اند که دست بر این تناقض گذاشتند،همان طور که یگانه کسانی بودند که امید را در دل ناامیدیها جستند.کودک نیچه ای همان دخترک فقیر عریان بودلری است که امیدی ندارد جز برهنگی و بی پوششی ای که زیور اوست.
اگر بودلر هربار نیرومندانه تر از همیشه در مواجه با مرگ زنده می شود،درعوض نیچه هربار شورمندانه تر از همیشه در مواجه با زندگی،می میرد.بازنمایی مرگ و زندگی در فلسفه بودلر و نیچه هردو یک چیزند،جایی که مرگ و زندگی در نقطه مرکزی«امید در ناامیدانه ترین شرایط ممکن» و یا«امید داشتن به ناامیدی ها» بر سر مرگ و زندگی جدل می کنند.نقدهای نیچه علیه بودلر،بدل به نقد علیه خود نیچه شدند،زیرا زندگی نیچه بدل به مرگ نیچه شد و امیدش بدل به ناامیدی هایی که هرلحظه درحال آمدن هستند.نیچه خود اثیر این جریانات دیالکتیکی بین مرگ و زندگی،بین امید و ناامیدی ها شد،درجایی که نقد مخرب او،درجان پرشور نیچه ای سکنی گزید.
نیچه و بودلر یگانه فیلسوفان حقیقی مکتب امید هستند،یعنی امید به ناامیدی ها داشتن.
امید همین جاست در تلی از ویرانه هایی که ناامیدی برجایی می گذارند؛زیرا امید را تنها با ناامیدی ها می توان فهمید و اساسا درک کرد؛از آنرو که امید هربار ویران می شود و چه بسا پوسته های و جوانه هایی تازه تر از دل خاک ناامیدی ها برخیزند.
همان گونه که نیچه متاخرمی گفت:چه بسا از دل امور پسماند،از دل خاک های گندیده،از دل لقاح ما بین پدرومادر،امری تازه و بدیع یا شکوفه هایی جدید و یا شاید بچه ای سالم دیده به جهان بگشایند؛زیرا همین هاست که امید را سر پا نگه می دارند.
ویرانه و شهر
ویرانه و شهر
نوشته های من چیزی جز ویرانه نیستند:
1-ویرانه در شهر است:سوژه های شهر_ ویرانه سوژه هایی هستند ویران شده،سوژه هایی که امیدی ندارند به چیزی جز خود ویرانه؛زیرا این شهر،ویرانه ای است تلنبار یافته از شکست!ویرانه در این تعبیر همان تلنبار یافتگی تروماهای فرویدی است،تروماهایی که فاجعه پشت فاجعه را برایمان طنین انداز می کنند،به تعبیر بنیامین،ویرانه چیزی نیست جز همین دست نیافتن ها به امیال و آرزوها(desire) و تلنبار کردن شکست در زندگیت زندگی شهری!شهر ویرانه یعنی تلنبار شدن ویرانه بر ویرانه.
ویرانه در شهر است،ویرانه جایی است که در آن سوژه شهری های ویران شده،هیچ هدفی{برای زندگی}ندارند؛به تعبیری دیگر سوژه ویرانه،سوژه ای است که به سمت نیستی سوق داده می شود:برنامه ها،اهداف،کنش ها،اعمال،عشق ها،و بطور کلی خود زندگی ویران می شود و خود ویرانه بدل به یگانه هستی و یگانه ژست ما می شود؛زیرا ویرانه،چیزی جز ویرانه نیست.
ویرانه درشهر است،شهر اگرچه ویران شده است،اما هیچ سوژه ای در نخواهد یافت که ویران شده است؛به تعبیری دیگر شهر ویرانه،شهری است (در عین حال که سوژه های ویران شده دارد) بی سوژه،زیرا اگر سوژه هایی وجود دارند،جز سوژه هایی ویران،جز سوژه هایی پا درهوا چیز دیگری نیستند.گذشته اگرچه بازنمایی می شود،اما خود گذشته ویران می شود،زیرا امور بلفعلمان،هرلحظه در حال بازساختن ویرانه است.
2-ویرانه درعین حال شهری است بی سوژه،زیرا اگر سوژه هایی وجود دارند،جز سوژه هایی ویران،جز سوزه هایی پا درهوا چیز دیگری نیستند:
شهری که ویران شده است،پناهگاهی ندارد جز خود ویرانه.به تعبیری دیگر،شهر ویرانه،پناهگاهی برای سوژه ها ندارد،زیرا سوژه بدنیا آمده،در همان اغاز ویران می شود،زیرا ویرانه نه تنها گذشته ماست،بلکه اینجا و اکنون است.
3-ویرانه،ذهن ماست و ذهنمان ویرانه؛زیرا این ذهن در شهری ویران شده جای می گیرد.
4-در ویرانه ها چیزی هستی نمی گیرد مگر همین ویرانه ها؛به عبارتی دیگر هرکنشی،هر عملی انباشته ای است از ویرانه ها و دقیقا بهمین خاطر است که ویرانه ها ویران می کنند!ویرانه همین جا و اکنون است،در همین جا که نوشته هایم چون دود به هوا میروند!
5-یگانه کنش حقیقی برای فهم ویرانه ها،خود ویرانه ها هستند؛یعنی پرسه زنی در خود شهر!شهر ویرانه است،از این روست که شخصیت پرسه زن،شخصیتی است که ویران شده است،شخصیتی که در هرجایی ویرانه ها را جستجو می کند،چه در خود و چه در شهر.پرسه زن به هیچ وجه آدمی برخوردار از سلامت ذهنی-روانی نیست،زیرا دقیقا همین ویرانه ها هستند که او را به جستجو وا می دارند؛یعنی جستجو کردن امر ویرانه شده.
6-اگر قرار باشد ویرانه هایی را نجات داد تنها و تنها به یاری گذشته ها است که می توان آنها را نجات داد؛یعنی باسازی گذشته تیره و تار همچون آیینه ای شفاف در حال حاضر،در پرتو
این اصل که از ویران شدن خود-شهر جلوگیری کنیم.هرچند که ممکن است این خود ویرانه ای باشد قرار گرفته بر ویرانه های قبلی.
به یاد مایاکوفسکی
و
به یاد کسانی که شکست پشت شکست را در زندگی خود تلنبار کردند.
مایاکوفسکی در همان آغاز بنای اش را بر چیز گذاشت که می توان آنرا در جنونی که شکست و تلنبار شکست نام دارد خلاصه کرد:
مایاکوفسکی آرامتر از نبض یک مرده،جاودانگی شکست را بر فراز جنون آویخت.مایاکوفسکی یگانه مردی است که بسان بودلر در «جنون جاودانه شکست» یا «جاودانگی جنون شکست» غرقه می شود؛ بهمان سان که زمانی نیچه در میدان کارلو آلبرتو تورن ایتالیا بر فراز سر آن اسب جنون را ابدی ساخت،مایاکوفسکی نیز جنون شکست را در اودسا درونی کرد،شهر ماریا!اگر زمانی بودلر خیابان های پاریس را در دورن خویش زیست،مایاکوفسکی نیز بهمان سان اودسا را در خویش تجربه کرد(در خویش زیست)؛تجربه های زیسته ای که قبل از وقوع رخدادها خبر از وقوع رخداد می دادند،زیستگی و به زیست در آوردن زندگی و تجربه قبل از اینکه تجربه ای برای دیگر مردمان اودسا(و چه بسا ماریاهای مایاکوفسکی ها) در کار باشد:روسپیان اودسا،شب های سردزمستان اودسا،زنان و مردانی پوسیده،قمارخانه ها، عاشقان ظریف و حساس اودسا،
شاعران دسته چندمی،کارگران گرسنه و انقلابی که در حال رخ دادن در آینده ای نزدیک است:ابر شلوار پوش مایاکوفسکی،ابری است تکه تکه،که هرکدام از تکه های این ابر انباری است از جنون،آنگونه که همچنان می تواند تجربه ی شاعران و مردان اودسا در تجربه عشق امیخته به جنون شکست،عشقی هذیان وار و مالیخولیایی گون باشد:
در هزاران عشق بزرگ پاک
هزاران عشق کوچک ناپاک
مایاکوفسکی با فاصله گرفتن از اودسا،فاصله اش را برای طرد شدن خود_شهرش بر می سازد،آنجا که مایاکوفسکی در پیوند با تجربه های عشقی شکست خورده خود_ماریا_اودسا را مطرود می خواند،هرکدام بسان روسپیانی تهوع آور باب طبع بورژوایان اودسا هستند؛بورژوایانی که متعلق به اودسای او نیستند.
الو!
مامان پسرت مریض شده
پسرت بهترین مریضی دنیا را گرفته
.................................
پسرت برادرشان در به در شده
................................
حتی هر شوخی اش مطرود است و رانده
دهان سوخته پسرت روسپی خانه آتش گرفته یی است
قی می کند
روسپیان برهنه اش.
چنانکه از شعر بالا بر می آید،مایاکوفسکی خود را مطرود می خواند؛شوخی هایش،تجربه های عشقی اش،همه و همه سخن از شکستند،شکست هایی که برهم تلنبار یافته اند؛اگر زمانی بنیامین در مورد تلنبار شدن «ویرانه بر ویرانه» سخن می گفت،اکنون باید مایاکوفسکی را یگانه مردی در اودسا دانست که قبل از تلنبار شدن «شکست و تجربه های شکست در تجربه های شکست» در اودسا،آن را به تجربه در آورد؛اودسا خود،در واقع بعد از مایاکوفسکی تلنباری شد از شکست های عشقی،شکست های جنبش های کارگری قبل از وقوع انقلاب اکتبر 1917لنین و عمدتا پس از آن با شکست برنامه اشتراکی کالخوزها،شکست های شاعران در تجربه به شعر در آوردن اودسا،شکست خود اودسا به عنوان شهری انقلابی،و شکست در کلیه شرایط زندگی؛یا چه بسا بهمان سان زمانی که کافکا گفت«امید هست ولی نه برای ما» این تجربه های پی درپی شکست را در شعرها و تجربه های مایاکوفسکی از طرفی و در طرفی دیگر شکست های شاعران،نویسندگان و سایر اقشار جامعه جست؛از این رو اودسا_مایاکوفسکی را باید در«تلنبارشکست و تجربه های شکست در تجربه های شکست»جست.تصاویر پرهیبت و محوناشدنی این شکست های پی در پی آن چنان اند که کسی قادر نیست این تجربه ها را محو کند؛شکست های پشت سر هم بصورت تروماهای همه جانبه،ناخودآگاه جمعی اودسا را اشغال کرده اند؛در هرجایی می توان سراغ این تروماها را یافت؛تروماهای شکست در میان عاشقان و معشوقان،در شهر ها،در میان ولگردان اودسا،عابران،روسپیان،و هرجایی که رنگی از اودسا را به چهره دارد،جایی که در آن اودسا با شکست و تلنبار پس از آن بهم پیوند می خورند.با این حال مایاکوفسکی به مقاومت می خواند،کارگران را به جنبش فرا می خواند،گرسنگان،وامانده گان،مطرودان،و همه کسانی که در صحنه ی اودسا مطرود و شکست خورده اند؛با وجود این گویا هنوز راه امیدی هست،اما این امید نه متعلق به مایاکوفسکی،بلکه امیدی است برای اودسا.با این حال مایاکوفسکی بیگانه تر از آن است که مردم اودسا او را در یابند؛گویا صدایی زمزمه کنان این دعوت را برای آیندگان می داند،آیندگان اودسا؛اما در این صورت نیز او بازهم در آینده ای نیامده،از اودسا فاصله می گیرد تا «شکست و تجربه های شکست در تجربه های شکست»را برای خود تداعی کند:
ماریا!ماریا!ماریا!
راهم بده ماریا!
............................
با صدایی بی دندان بگویم به تو:
اینک شده ام مردی قابل اعتماد؟
.......................................
ماریا آیا می شود در گوش فربه حرف محبت زد؟
مایاکوفسکی گرسنه و تشنه دستش را بسوی ماریا دراز می کند،اما پاسخی نمی شنود،اگر ماریا معشوقه های اودسا باشد؛آنگاه در بطن روزگاری چنین تیره وتارهمه ی عشق ها،تجربه های شکست را سرود می سازند:
در این روزگار سیاه خیانت
ازکف داده ام هزار چهره ام را
لشکر معشوقه های مایاکوفسکی را.
این تجربه های شکست پی در پی که از هررخنه ای بروز می کنند،چهره های دژم و پیر اودسا را با زدودن،بی چهره می کنند،در زمانی که اودسا با از دست دادن ژست های انقلابی اش،ژست های اعتراضی اش،سرنخ هایی که در برخورد با شاهراه موفقیت به تلنبارهای شکست راه می برند،و غیره و غیره،خودکشی می کنند،بهمان سان که مایاکوفسکی حتی قبل از خودکشی اش در سال 1930،در شعرش،در قطعه ای از شعرش با هفت تیر به خود شلیک کرد:
جمجمه ام را
تمثال پناه گرفته در مغاک جانم را
سر ریز از شعر
بالا می برم
....................................
گاه می نشیند بر دلم یک سوال
چرا به پایان نبرم
جمله هستی ام را با نقطه یک گلوله؟
امروز
هرچه باداباد
غزل بدرودم را می سرایم
در این مورد باید گفت،که خودکشی مایاکوفسکی،خودکشی اودسا ست،گرچه می توان گفت که او بدان دلیل هستی اش را به اتمام رساند که می خواست و در پی این بود که از اودسا انتقام بگیرد،در نتیجه ی شکست ها و ناکامی های روزمره و تجربه زیسته،اما قبل از هرچیز این نشان از شکست های در حال ظهور اودسا می داد،اودسایی که چه بسا با جرقه ای کوچک چون دود به هوا می رفت.مایاکوفسکی برای فاصله گرفتن از بی فاصلگی_بی ژستی با خودکشی اش ضمن فاصله گرفتن از اودسا،از شکست انتقام سفت وسختی گرفت؛گرچه که این نیز خود بازنمود شکستی دیگر بود،اما بهرحال شکست را قبل از وقوع شکست تجربه کرد.در پایان باید گفت که انتقام او از شکست و تلنبار پس از آن،گرچه او را برای لحظاتی در این پیوستار تاریخی از آن گسست داد،با این حال اودسا را در تلنباری از شکست ول و رهای گشته کرد،همچون سگان ولگرد،بی درو پیکر و بی صاحب!اودسا شهر تلنبار شکست،اودسا شکست هایی که پشت سر هم مایاکوفسکی را به راه چاره ای می خواندند؛درست در زمانی که آرامتر از نبض یک مرده مایاکوفسکی در درون خاک آرمیده بود.
کلیه ترجمه اشعار ابرشلوارپوش مایاکوفسکی برگرفته شده از م.کاشیگر هستند.
چیستاری که چیستی اش زیر سوال است!
این پست احتمالا آخرین پستی خواهد بود که در چیستار می نویسم.
جرقه ی وبلاگ چیستار همان ترم اول به ذهنمان رسید. چیستار وبلاگی شد برای کسب هویت ارتباطاتی های 87. البته زود این هویت چند پاره شد و جز 10، 12 نفر دیگر کسی چیستاری نماند. البته بعد این 3 سال که تقریبا درسم تمام شده میفهمم که هویت یابی به وسیله سال ورود چقدر احمقانه است. من هم دیگر نه چیستاری هستم و نه از ورودی 87 بودنم مغرور. ورودی که اگر در بسیاری جهات از بقیه سر بود در بسیاری جهات هم به طور فاجعه آمیزی ضعیف و بعضا ضد اخلاقی بود.
چیستار اگر هدفش آشنایی یک ورودی با خودش بود قطعا به هدفش تا حد زیادی رسید. و اگر هدفش علمی بود و توسعه ارتباطات، قطعا به یک درصد هدفش هم نرسید.
البته چیستار تجربه ی خیلی خوبی بود و چیزها در این مدت یاد گرفتم. اگر کارمان، اکنون کودکانه به نظر می رسد باید به اقتضای زمان و سن هم توجه کرد. الان با تمام پشیمانی ها و خجالت ها از کار گذشته ام ناراضی نیستم و همین گذشته بود که مرا من کرد.
به هر حال، فکر می کنم خیلی پیشتر ها چیستار و هویت ارتباطی های 87 مرده است. من هم نمی خواهم هیکل تعفنی یک مرده را به امید زنده شدن، بر دوش حمل کنم که حتی زنده شدنش را هم مفید نمی دانم.
پس با لبخند به چیستار خداحافظ می گویم. خداحافظی غیر تلخ
«چند تز در باب ارتباطات»
برای عباس کاظمی
و برای دوستی که نزدیکیش بیش از آن بود که بتوانم نزدیکی اش را حس کنم:
ن.ق
زبان ارتباطات،زبان فاصله هاست،زبان بر ساختن فاصله؛بنابراین با ارتباطات فاصله دار باید داعیه های یوتوپیایی بی فاصلگی رانفی کرد.ارتباطات درست و دقیق بخاطر برخروشیدن علیه بی فاصلگی هاست که بر ساخته می شود.
من ارتباطاتی را که فاصله دار است رهایی بخش و ارتباطاتی که بی فاصله است را رهایی نابخش می دانم.ارتباطات فاصله دار،ارتباطاتی است که بر ساخته می شود ودقیقن بخاطر همین برساخته شدن است که فاصله دار می شود،درست در لحظات یا سویه هایی(moments) که ارتباطات دریک آن،در دقیقه ای ناگهانی برساخته می شود،و حتی از فعلیت رهایی بخش خویش نیز گذر می کند.
اگر ارتباطات رهایی بخش همان چیزی است که به نحوی باختین از آن دم میزند،یعنی از زبانهایی چند گانه و چند زبانه،که تک زبانگی حماسه ای رانفی می کنند،پس باید با داعیه های اسطوره ای وداع گفت:در جایی که قهرمانان ایلیاد بدور آشیل در گرد شند،خدایان نیز بهمان اندازه بدور زئوس درگردش اند.خدایان بهمان اندازه انسانی اند،که انسان ها خدایند.در جایی که خدایان و انسان ها بیکسان تسلیم سرنوشت می شوند،هیچیک از آنها صاحب زبان خویشتن خویش نیستند.
ارتباطات را باید به منزله چند زبانگی فهمید و اساسن بر ساخت.ارتباطات چند زبانه با شاعرانگی) poetic)زبانمند خویش است که هستی اش(being)را در نقد شدن،و نقد کردن و ایجاد شرایط و بلقوگی های تازه ای که چه بسا برای خندیدن بی وقفه باشد، وصف می کند.بنابراین زبان ارتباطات زبانی شاعرانه است،زبانی خاص کسانی که در شعریت شعر، دیگری را به همان اندازه نقد می کنند،که دیگری آنها را به نقد می کشد.زبان ارتباطات،زبانی انقلابی است،زبانی برای تغییر دادن وضع موجود،زبانی که اولین منتقد جدیش، خود او است.زبان ارتباطات(فاصله دار)را هنگامی می توان فهمید که از فاصله ها سخن گفت،از فاصله میان من و من.
ارتباطات فاصله دار خاص کسانی است که تاریخ را به مبارزه می کشند،خاص کسانی که در لحظه ی اکنون تاریخ را همچون چیزی قطعی،نفی می کنند و علیه آن اجباریت تاریخی وای می ایستند،در میان مردمی که خواهان تشکیل دادن و ایجاد زبانیت زبان خویش هستند.ارتباطات فاصله دار ارتباطاتی است که در آن پیوند میان ماتریالیسم و زبان از یک طرف و در طرفی دیگر گسسته شدن از این پیوند،در حالتی پارادوکسیکال به عیانترین_حقیقی ترین شکل ممکن آشکار می شود.آنجا که وضعیت اضطراری برساخته می شود:بنابراین ارتباطات فاصله دار را باید با وضعیت اضطراری درک کرد.این ارتباطات همانقدر علیه تنهایی و برساخت ژست خویش در تنهایی تنهایت خویش و در درون محیطی گسسته از جهان و امر بیرونی بیگانه است که علیه سیستمهای فاشیستی و پوپولیستی از طرفی دیگر.
وضعیت سوژه در ارتباطات فاصله دار،فاصله گرفتن از خویشتن خویش برای رسیدن و ایجاد شکاف در درون خویشتن است،هنگامی که سوژه-فاصله در اکنونیت اکنون و درست و بطور تام وکمال دریک لحظه از درون تهی می شود و با برساختن(subjectivity) از خود سوژه زدائی می کند(desubjectification)،هنگامی که کل پیوندهایمان با گسست معانی تازه ای را درخود می یابند:درجایی که بطور قطع سخن گفتن از سوژه بی معنا خواهد شد،بلکه و باید از نوعی مازاد-سوژه سخن گفت که فرجام یافتگی سوژگی اش برای ابد فرجام نایافته خواهد شد، جایی که یک سوژه با به مبارزه کشیدن زمان و درنتیجه برای لحظاتی الغای آن،مازاد-زمان را در درون خویش تجربه خواهد کرد،بهمان گونه ای که زمانی نیچه از فراسوی مکان و زمان ها حرف می زد.یا همان گونه که عصیان بودلر،عصیانی است علیه بی فاصلگی ها،عصیانی علیه فرزندان حقیر بورژوازمابی که ژستی ندارند،همان گونه که زمانی گلهای بدی را برای خود نوشت.زمانی که بودلر آنقدر فاصله گرفت،تا مرگ را قبل ازوقوع مرگ تجربه کرد و چه بسا همان استعاره سقراطی هنگامی که سوفیستهارا به مبارزه می خواند، برای ما دراینجا مفید واقع شود«اسب بدی از اسب مرگ تند تر می دود«.سخن گفتن از چنین سوژه-فاصله ای به معنای تجربه کردن قبل از وقوع تجربه است،و درست به همین دلیل است که در لحظاتی آنی قبل از وقوع تروماها و رخدادهای گوناگون ما خودیت تروما-رخداد را تجربه کرده ایم.تجربه کردن قبل از وقوع تجربه همان اصل ما در ارتباطاتی است که سخن از رهایی بخشی آن گفتیم. ارتباطات فاصله دار بر تروماها استوار است،تجربه تروما قبل از وقوع تروما در اکنونیت اکنون، و در آن هنگام که تروما چون دود به هوا می رود:این نه به معنای بخشیدن دیدگاه های ایدئولوژیک به آن به منزله ی اجسامی برساخته شده و شیک و پیک که خوراک مردمان بی ژست است،بلکه بلعکس به معنای جنگیدن و به مبارزه کشاندن این ساحت های ایدئولوژیک است.
با این باید کل یوتوپیاهایی را که داعیه اشان در بی طبقگی،بی فاصلگی،بی ژستی، و حتی برابری خلاصه می شود،ترک گفت و با فاصله ای مازاد بهمان سان که زمانی نیچه می گفت«بشکنید الواح کهن را» این نظریه ها را درهم شکاند.
بلعکس،زبان ارتباطات بی فاصله همان قدر رهایی نا بخش است که ذات سرکوب آن.ارتباطات بی فاصله ارتباطاتی است که در آن همه چیز در یوتوپیای تصاویر مردمان اخته(چه زن و چه مرد)بازنمایی(representation)می شود،آنجا که همه چیز را در رنج وصف می کند،همه چیز اولیس وار در رنج به خلقت می رسد،نمی تواند داعیه ای جز نبودگی(non-bing)خویش را سر داده باشد.تصاویری تیرو تار از دنیا مردگانی که زمانی دانته آنها را در کمدی الهی بوصف کشاند،مردمانی که به ستوه آمده اند،عین و آنسوی یوتوپیای سعادت و رستگاری است.بی فاصلگی یعنی بی ژستی!انگاره ها و تصاویری از دنیای کودکانی که از رشد باز مانده اند،آلت های رها شده و مثله شده،تصاویری که خوداگاهی اش جز رنج چیزی را نصیب ما نمی کند،خبر از این می داد که در آینده ای نزدیک با ساخت جهانی یوتوپیایی می توان از آن فرار کرد!اما این چیزی جز دروغ نبود،بهمان سان که چیزی جزوهم.
ادامه دارد.....
خیابان
«خیابان»
۱-خیابان تجلی گاه ژست-فاصله است.تنها و تنها در این چنین تعریفی از خیابان است که ما خواهیم توانست ژستمان را برسازیم:خیابان مکانی است برای اعتراض،برای نفی آنچه که نفی کننده است یا در قالب مدل اشمیتی«تمایز ما و دیگران»است که ژستمان در خیابان برساخته می شود.
۲-برخلاف تصور دیگران و به طریقی دیگر فیلسوفان سبک سر زمانه مان،خیابان مکانی است که در آن به عریان ترین-حقیقی ترین شکل ممکن،همان طور که به نحوی دیگر آگامبن ما را بدان سوق می دهد،حیاتمندی مان در آن در حال برساخته شدن است،یا یه عبارتی دیگر ما در خیابان است که زندگیمان را هم چو زندگیت زندگی زیست میکنیم.خیابان زیست-سیاست ماست.
۳-در خیابان است که من خود را باگم شدن باز می یابم:طبقه بندی ها در هم شکسته خواهند شد،ژست-فاصله ها از هم جدا می شوند،و هرکدام به طریقی در خانه-سیاست سکنی خواهند گزید.
۴-خیابان را فقط با خیابان می توان فهم کرد،در این تعریف است که خیابان معنی دار خواهد شد:اساسن در خیابان است که خیابان خود را باز می یابد،هرچند که در دقیقه ای ناگهانی این خویشتن یابی شکل گیرد.
۵-خیابان تجلی گاه آپاراتوس،نیز هست،ودرست بهمین خاطر است که ما برای برساختن ژست-فاصله مان و درنتیجه،به تعبیری آگامبنی
hand to hand
خود را با آپاراتوس در وضعیت بحرانی ژست-فاصله برمی سازیم:
در وضعیت بحرانی_اظطراری است که ژستمان شکل می گیرد،و اساسن در همین منطقه تمییز ناپذیری،ابهام درون و برون،گسست-ایجاد ژست-فاصله است که خیابان معنی پیدا می کند.
6-خیابان به عنوان ژست-فاصله سنگ بنای سیاست ما،آخرین امکانات،خانه همچون سیاست و سرشاری بلقوگی هاست،در آنجاست که هستی همچون هستی در ما شکل می گیرد:با خیابان باید اضمحلال سیاست های پیشین را در که نفی خیابان خلاصه می شد،اعلام کرد.
کرد_ژست-فاصله
من با این سوال آغاز خواهم کرد:که کرد چیست؟چه چیز است که ما را به عنوان کرد بر می سازد؟
در پاسخ باید گفت،که کرد نه مفهومی فی نفسه و ذاتی،بلکه مفهومی تاریخمند است،کردها در مفهومی تاریخمند هم در نظریه و هم در عمل است که برساخته می شوند.روابط آنها با دیگر اقوام سراسر جهان،نه رابطه ای ذاتی بلکه رابطه ای است که در بستر سازی تاریخ به پیش می تازد.با این تعریف کرد نه مختص به یک نژاد،بلکه کرد مفهومی است که کل طبقات ستمدیده را در برمی گیرد.
آنچه که به عنوان نژاد و تعیین خط مشی بر مبنای نظم موجود،و در نتیجه تاکید بر سازوکارهای موجود امروز خواستار تاکید بر نژاد در تعریف کرد است،جز اندوهی توخالی ازجانب(بظاهر)طبقات ستمدیده و عاری از توان که کمترینه اش تائید بی چون و چرای حاکم است،نمی تواند داعیه ی چیزی دیگر را در سر پرورانده باشد.
کرد با عتراض و نفی وضع موجود است که بوجود می آید و این در بلقوگی زمانمند آن زبان نهفته است:باتاکید بر ساختارهای تبعیض آمیز،بانفی حاکم از طریق ژستهای معنادار و با گم شدن در سیاست ناب.
«ژست و ایجاد فاصله«
یک ژست هنگامی برساخته خواهد شد که ما با فاصله هایمان ایجاد معنی کرده و درنتیجه خود را با آن ژست بر سازیم:
فاصله همان طبقه مندی بی طبقه است،فاصله معنی بی معنی است،در یک لحظه ایجاد می شود و در لحظه ای دیگر خود نفی خود را بر می اندازد،زمان را بی زمان خواهد کرد و ما را به ناشناخته ها خواهد کشاند.از طریق این تعریف از فاصله است که کرد معنی دار خواهد شد.
کنون این سوال مطرح است که آیا ما بعنوان یک
nation توانسته ایم ژست خویش را برسازیم؟
آیا خواهیم توانست ژست خویش را با برساختن،فاصله دار سازیم؟
کرد نه مفهومی مشخص،بلکه بی مفهوم است،کرد در تعاریف نمی گنجد؛اساسن هرگونه تعریفی از کرد یک تعریف ایدئولوژیک است و کرد دقیقن در این آستانه ی ایدئولوژیک است که از تعاریف گذر می کند:آنجایی که حکایت از جنبش هایی سر می دهد که هر لحظه در حال وقوع اند؛جنبش هایی هم درسطح فردی و هم در سطح جمعی. بیایید تاریخ را ورق بزنیم،آنجایی که شاعری ترانه سرا بر سر این اصطلاحات به تمامن ایدئولوژیک و قلمداد کردن آنها در حصور حاکم،با زبانش،با ژست و رفتارهایش می خروشد،در یک لحظه ی آنی خبر از برساختن جنبش خود سر می دهد و درست از دریچه ی خود این جنبش را سامان بندی می کند:هرچند که با خروشش،قربانی می شود اما جاودانه خواهد شد:
. من خواهم گفت که کرد هیچ گذشته ای را برسمیت نمی شناسد،چرا که ژست و فاصله هایمان در آینده هاست که سخن خواهند گفت،نه بدین معنا که تاریخش را،شعارهای آزادی خواهانه اش را،زبانش را،هویتش را،و غیره و غیره را نفی خواهد کرد؛بلکه بدین معناست که در آینده اش آنها را خواهد یافت:در این تعریف،کرد بی تعریف است،ناشناخته است و هرگز به شناخت در نمی آید،فاصله اش،مرز میان فاصله و بی فاصلگی است؛و ژستش سرشار از بلقوگی:
او فرزند زمان خویش نیست؛بلکه فرزند نازمانمند خویشتن خویش و زمان نازمانمند است.
فاصله اش نهایت نهایت نایافته ی خروش نهفته در ژست است؛در اینجاست که کرد خواهد توانست در لحظاتی آنی و ناگهانی خودش را برسازد:
جرقه ای در میان بشکه ای باروت کافی است که انفجاری عظیم را شکل دهد! آیا زمان آن فرا نرسیده که وعده ی انفجاری عظیم را تحقق بخشیم؟
کجاست آن «انفجار عظیم»؟
نقدهایی بر آکادمی موازی
-1
آکادمی موازی من چگونه است؟
آکادمی موازی برای من به عنوان اکادمی ای رهایی بخش امکان بوجود آوردن نهایت بلقوگی هایی است که ما در دل آن بلقوگی ها با برگرفتن ژست مخصوص بخویشتن،هرکدام خواهیم توانست فاصله خویشتن را برساخته و اساسن از طریق همان فاصله سوژیت خویش را با برساختن،نابود کنیم:آکادمی موازی،تنشی است برای تشکیل وبوجود آوردن selfکه هیچگاه سلفی در کار نخواهد بود:همان ویرانی خودیت من.
-2
من به فاصله ها فکر می کنم،به فاصله ای که دیگر،نه آن منم.همان طور که رمبو از منی حرف می زد،که دیگری است:دیگری، منیت من است،منی که دیگر من نیست،بلکه ما زاد من است.
تا زمانی که من نخواهم توانست از خود فاصله یگیرم،چگونه خواهم توانست به فاصله بیاندیشم؟فاصله متضمن نوعی نابهنگامی است؛فاصله نوعی جنون مازاد است؛آنگاه که من فاصله ام را فقط و فقط بخاطر فاصله بر می سازم:یعنی فاصله گرفتن بخاطر فاصله گرفتگی:فاصله بر ویرانه ها پا برجاست،ویرانه ای از نوع ویرانه های نیچه ای،خودت را با زیستی دیونوسوسی گونه نا بود کن.
-3
آکادمی موازی در تعریفم داشته های ما زادی است از تجربه ی زیسته:وارد کردن تروماهای ناگهانی است،در یک لحظه ی آنی من وحدت خویش را از دست داده،و از درون توخالی می شوم اگر که موجودی بی ژست و در نتیجه موجودی بی فاصله باشم.
راه هایمان انشعاب می یابد،من نا دانسته کشته می شود،دیگری از صخره های ناگهانی پرت می شود و آکادمی موازی بر تلی از ویرانه ها خویشتن جمعیش را نابود می کند!اجسادی که با یک شوک ناگهانی،با یک جرقه ی چه بسا کوچک ......یادمان باشد!
تنها بودلر ها هستند که خواهان تروما هستند،تنها بودلر است که جاودانه می زید!
-4
نقد هایم بر آکادمی موازی فعلی:
1-
ایده ی آکادمی موازی و در واقع فعلیت آکادمی موازی اساسن بر تثبیت وضعیت موجود استوار است؛هرکدام از ما چرخدنده ای هستیم در بازتولید شرایط تولید:تا زمانی که ما قادر به وارد کردن تروما به یکدیگر نباشیم،ما کاری انقلابی را نکرده ایم.کل جریانات آکادمی موازی بر تفسیر و بازتفسیر دیگران و اساسن جروبحث کردن ما بر سر آنان،اساسن انقلابی را به روی ما نخواهد گشود؛و این جز از طریق جر دادن،برهم زدن جو موجود ممکن نخواهد بود.تا زمانی فضای موجود نابود نشود،ما عملی انقلابی را موجب نشده ایم.
-2
آکادمی موازی فاصله ای را برسمیت نمی شناسد:فاصله در درون رابطه هاست که شکل می گیرد.
اگر ما فاصله ای نداریم،پس ژستی مخصوص بخویشتن نخواهیم داشت،موجوداتی عاری از توان،عاری از اعتراض:با کوچترین ترومایی که به ما وارد شود،در هم خواهیم ریخت.
اکنون این سوال مطرح است آیا زمان ان نرسیده است که واکسیناسیون شویم و برای هر ضربه ای آمادگی خویش را اعلام کنیم؟

